یا من طناب می شوم و تو از من بالا می کشی
یا تو طناب می شوی و دور گردن من می پیچی.......
( اين قصه کودکان زيادی را
شايد به خواب برده باشد)
مادر های حادثه در خوابند
و انتهای داستان تبر را
انگار
خداست که روی لب های ثابتشان
طوطی وار زمزمه می کنتد
شب روی بستر ترديد می افتد
مادر بلند نمی شود و من
تمام راه را
تا خانه ی کلاغ های قصه
لِی لِی کنان می دوم!
* * *
- مادر
بلند شو!
داری سرواژه های تب دارِ خدايان را
در داستان نيمه شب من
تکرار می کني
در داستان تکراری نيمه شبی سخت........
در تکرار تکراری نيمه شبی سخت.........
در تکرار تنها داستانی که به ياد داری
و هر شب
تکرار بی امان تاريخ اجدادی ات را
با داستان تکراری اجدادی ات
در رگ های سرکش من می ريزی
هر شب
ده قطره
من می شمارم و
ليوان آب را
تا ته سر می کشم
- شتر ديدی، نديدی!-
مادر
بيدارم
اين جای قصه اشتباه بود
- ها؟!!!!..........
- داری الف بای کدام خاک را
بر خاک سرزمين مادری ام
تکرار می کنی؟!
-پسر........را.........از.........سی........بو........نا........می..........
- آوار می کنی........
* * *
مادر های حادثه در خوابند
من کودک سکوت نيمه شبم
بگذار داستان تبر را
از نو برای مادران قصه بخوانم
و بگويم
که پسر تيغ تبر را شل کرد
و به گردن من کوبيد
تيغ تبر
در دريای خون تو افتاد!
پسرک
نشست، بر حالا کِی بميرٍ تو گريست
فرشته از آب بيرون آمد
و گفت
-چه می خواهی؟!
- تبرِ طلايم را
- و اسم شب را گفت-
فرشته گنج طلايش را
از قعر آب تو بيرون آورد
و روی فرش سليمان
با پسر
رفت
تا آسمان پريها!!!!!!!!
* * *
حالا...........
ماجرای دريای خون تو
و گردن از مو باريک تر من
مادران زيادی را
در خواب برده است.........
10 ساله بودم
که دانستم دیگر کج کلا خان ها یارم نیستند..........مانده بودم چه فرقی هست بین کودک حرام زاده ای که می گویند دو زندگی را نابود کرده و برای یک عمر طناب اسارت را به تاوان یک اتفاق ناخواسته به گردن پدر و مادرش انداخته و بی آبرویی آفریده و گوشت و پوستش حرام است با نطفه ی ناخواسته ای که 2 نفر را از پای میز طلاق به خانه باز می گرداند و می گویند یک زندگی را نجات داده!
کم کم دارم 20 ساله می شوم.........
می فهمی؟!
نامم را به دار می آويزم
روی وصيت نامه ی تو
با خط قرمز مینویسم:
راهی
و طناب می اندازم
دور گردن شاتوت ها
تا دلم خوش باشد
تمام راه ها می میرند
تمام راهی ها می میرند
تمام سراب ها..........
* * *
نامم را به دار می آویزم
تو خواب مرگ را می بینی
بیدار نمی شوی
و نمی شنوی
صدای من را که در چند کیلومتری ات
روی همین تخت
بیصدا فریاد می زنم
تو خواب مرگ می بینی
و مربای شاتوت را
روی میز صبحانه ی فردا....
* * *
نامم را به دار می آویزم......
- آه برادران تنگ نظرم!
مرا به قعر چاه بیاندازید
پیوست ۱:اگر صد برابر این هم بستنی خورده بودم مستوجب هیچ عذابی نبودم. همه شان توهم بودند. من بستنی ام را کم دارم.........
پیوست ۲:جیمبو..........برج مراقبت صحبت می کنه...........صدامو می شنوی؟!............
خروج از مدار صفر درجه
مدار اهلی می کند رفیق! آن هم مدار سرمایه های زمینی! نگاه کن..........معلوم نیست این پلوتوی بخت برگشته قمر کدام سیاره بوده..........اما من این سیره ی نهم را -در مدار منظومه ی شمسی باشد یا نباشد- ستایش می کنم.............که کشف نشد تا اهلی نشود!
* * *
-پلوتو را کشف کردند-
و خواستند
سياره ي ستار ي آنها باشد
خواستند
در مرکزيت يک اجتماع
کانون چشم هاي تو را
بر محور سپيدي دندان هايشان
بکشانند
خواستند
اين جاذبه
که حسابش
با حد و فصل مرزهايشان يکسان نبود را
چون داغ يک اعتماد پر از منت
بر گرده ي تمام گله بچسبانند
* * *
اما
تو
- سياره ي غريب نهم-
از دست ماه فرار کردي
از انتهاي مدار گذشتي
فرياد سرزمين مرا
بردي و
بردي
و ماه بي صداي خودت را
در يک يتيم خانه ي تاريخي
بر راه بي عبور گذاشتي
تا در سرود باقي تکرار
پروانه ي مدار توحش
نباشي!
* * *
ديگر
تمام شد!
- بکذار
دور از نگاه کاشفان زميني
تصوير ناگشوده ي يک عشق
بماني-
هر جا نشسته اي
بمان!
تاريکي بدون قيد و شرط زمين
در قطع برق هاي شبانه
پايت را
به تيله ها ي رها
به سياره هاي تازه........مي گيرد
و مردمان جدا از ما
تا ذره ذره هاي فضا را
در جستجوي تو، به ابتذال نکشانند
بر خاک سرزمين مادري ام
قرار نمي گيرند!.........
۱
آناهیتا
خدای تو آب های سرزمین مرا دزدید
تب تند تبخیر
سرد شدن
برف شدن
تگرگ
زمین
شکست!
تورم دریاهای سرزمین مادری ام را
بریزان
برف کن
بریزان
برف کن
بریزان!
* * *
۲
من خدای آتشم
سیگارت را
با نفس های عاشقانه ی من دود کن
تو آب را نمی بخشی و من
سال هاست
آتشم را
فقط به گیراندن سیگارها
تلف کرده ام
آناهیتا!
تمام آب ها در پشت تمام سد های پیش ساخته ی تو
به یک تنفس داغم بخار می شوند
* * *
۳
دریاچه، دریاچه است
دریا،دریا
بزرگ نکن عقده های قحطی این خاک را
تا بهای این همه خشکی
بر گلوی صیاد دریاچه
سایه نیندازد
- که خودت خواندیش
دریا
دریا...-
* * *
۴
هنوز دریاچه همان جاست
و موج های بی امان مدامش
از هزار و اندی پیش
تمام وزن و نظم شعر های مرا گرفته اند
* * *
۵
پیرهن زری
چادر گلی
در آب های تو غرق شد
یا در آتش من سوخت؟!.......
* * *
۶
آناهیتا
این پیر مرد که می بینی
کنار پارک
روی نیمکت کهنه
به انتظار نشسته
از عطش
هزار گام جلوتر است
و برگ های زرد خشکیده
تمام حرف های خدایان را
برای گوش های لرزانش
روزمره کرده اند
* * *
۷
تا خیال تشنگی اما
دریاست...
بریزان
برف کن
بریزان
برف کن
بریزان....
ما که دوستش نداشتیم. انشاءالله سال دیگر گرافیست هم می شویم این را هم هوا می کنیم.
به مسافری که ديروز صبح با طلوع خورشيد از اتوبوس پياده شد
اتو بوس که برسد تو می آیی.
زمان گذشته اما. مزرعه ها سوخته اند و خانه ها ویران. جنگ،جنگ است دیگر.
الآن همین طوری سرسری از روی نوشته های من نگذر. ثصویر یک مزرعه ی گندم با مترسکی که فقط توده ی انباشته ای از زغال است و خانه ی سوخته غم انگیز نیست؟! فقط آسمان است که ثابت می کند این یک عکس سیاه و سفید نیست. دوربین اگر بچرخد تو هم ثابت می کنی که این یک عکس سیاه و سفید نیست.
زمان گذشته اما! دیگر نه مسجدی مانده و نه میخانه ای و از تمام دخترکان باکره ی این شهر روبان کهنه ی موهاشان مانده بر خاکی کوچه ها!
باور کن در جنگ همه چیز غنیمت است. من و تو عرضه اش را نداشتیم!
- و بر هر نفسی دو شکر واجب!-
حالا داستان را کمی عوض می کنم.
اتوبوس سیاه و سفید که کنار مزرعه ی سوخته بایستد تو می آیی.حتی آسمان سیاه این شب هم ثابت نمی کند که این یک عکس سیاه و سفید نیست.
دوربین اگر بچرخد اما........تو تنها مدرک ادعای منی!
پیوست۱: دقت کنید که این نوشته کاملا سمبلیک !!!!!!!!!!! است و قطعه نه خانه ی ما سوخته و نه اصطلاحا خانه خراب شده ایم.البته تو که می دانی این را برای دیگران گفتیم:دی
پیوست ۲: نگوکه جمله ی آخرم خودخواهانه بود........بود؟؟؟؟؟!!!!!!!!
نه!
.
نه!
.
.
.
دروغ بود...
.
.
.
تو سيب سرخ زمين
چشم هات
و نبض دستهات
به دستهام
چطور مرده بودی؟!
و من
به پلک های بسته ی خسته ت
هی مرهم
به لب های بسته ی تشنه ت
هی آب
.
.
.
نه!
.
.
.نه!
.
.
.حالا!
منم به اتهام قتل تو
در بند
- که چرا اين همه وقت
کنار تو بودم!-
.
.
.نه!
.
.
.
نه!
.
.
.
تو شاخه ی گندم
اشک هات
که مرا از خيال بهشت به بيرون....
.
.
.
چطور از ترانه به زندان؟؟؟؟!!!!
پيوست: ما را سر تازيانه می بس باشد!
پيوست:اين لوگو کار کيه؟
هزار باده ی ناخورده در رگ........
* * *
خانه و
غربت خاموش درخت
مثل این کبوترای پرپری
که غروبا توی ایوون میشینن
حرف روزگار ما ها رو میگن!
* * *
آقای قاضی و
روده ی دراز
کدخدا و
خنده و
یک شکم عرق خوری
زنش و
لپای گرد و تپلی
آقای معلم و
فکر سیاست و دروغ
لشکر آدم کشا
با شعاراشون توی بوق
چی می گم؟!
آدم و حوا کدومه؟!
میون این همه مرده
دادو دعوا کدومه؟!
همه شون یه قاضی ان یه کدخدا
شبا توی رخت خوابای سیا
همه شون تو لشکرن
توی جهنم
تو سراب
تو سیاهی
توی خواب
آقای رئیس و
ژست قدرتش
این همه حقوق بگیر تو دولتش
چی میگم؟!
حقوق خونه من و تو
دیگه این روزا جنون من و تو
دیگه این روزا شکنجه« بودنه »
توی این شهر سیاهی موندنه
حالا موندن، آقای مرده شور و
این همه صف بسته جسد
مث آب پشت سد!
حالا موندیم
من و دریای سوال
من و تنهایی و
یک خواب محال............
پيوست: به همه ی آنها که بودند يا نبودند.به همه ی آنها که دانستند يا ندانستند. به برادرم که هنوز اول راه است و من که می بينم روزهای نه چندان دور را.........به همه ی آنها که از بين ۰و۱ های اين صفحه آمدند به دنيای من. و به تو که هنوز هم رد نگاهت مانده روی تمام پنجره های دنيا ..........
اين هم حرف آخر من بود و از يک انسان.
والسلام...........
i was five and he was six
We rode on horses made of sticks
he wore black and i wore white
he would always win the fight
............bang bang
just a big mistake
حيف تو هوای تازه ی سپيد
که در اين سپيده ی
- فلق-
دست های ما به دست هم
روی شانه هايمان
هر زمان
سنگ قبر های تازه ای است
که در اين سپيده ی سحر
سِحر حرف های تازه ای
سکوت را شکست و رفت.
حيف توهوای تازه ی سپيد
حيف اين سکوت و شب نم و
تمام يادگارهای ديشبی
که زير پای قطره های آسمان شکست.
باژگونه عکس چهره مان
باژگونه عکس دست های دست های خسته مان
روزهای در عفونتی بزرگ
رد پای گرگ
مانده بر زمين تازه ای
که خيس مانده از غروب چند آدمک
چون که آینه به جيوه نه
به تيرگی
به ياس
صحنه ی عبور يک حماسه می شود
که مرد
در شبی چنين
که مرگ!
حيف تو هوای تازه ی سپيد
نه!
حيف ما و در عفونت گذشته دست و پا زدن
حيف ما و اشک
حيف ما و بردگی
حيف شب
که هم نشين ما شود.
شايد از تو اشتباه ديده ايم
عکس های عاشقانه را
شايد از ميان اين همه دروغ
نه هوا
نه تازه
نه سپيد
قتلگاه لحظه های ساده بوده ای
قتلگاه لحظه های مست
حيف تو هوای زير خاک گم شده.........
يوست: شايد جاش اينجا نبود.........عادت کرده ام خروس بی محل باشم!
عکس هنری
دستم را بردم جلو و گفتم:« دستتو بذار روی دست من»
خنديد و پرسيد:
- چرا؟!
- ميخوام ببينم چقدر از دست من بزرگ تره. ميخوام اندازه بگيرم.
اين بار بلند تر خنديد و با همان لحنش که به صدای کلفت شده ی بچه ها می مانست گفت:
- ميخوای برام دست کش بخری؟!
نگاه کردم به انگشتانش که از سرما قرمز شده بودند و حتما سست و کرخت.
- خوب ميخوای دس کشای من مال تو.....
- اينا؟!.........اينا که سوراخن
- ببين ! من ميخوام عکس بندازم
- عکس؟!........عکس برا چی؟!........
- برا مسابقه
- اين دوربينه؟
- آره
- مي دی دس بزنم؟!
چرخی زدم و رفتم نشستم پشت بساطش و گفتم:
- ببين! به اين ميگن شاتر.اينو فشار بدی عکس ميگيره.
شاتررا فشار داد و گفت:
- اين جوری؟
- آره........حالا بده به من ببين ميخوام عکس هنری بندازم برا مسابقه!
- عکسِ چی؟!
- ببين تو دستتو قرمز می کنی می زنی رو اين ديوار.همين ديوار آجريه. مثل اينکه جای يه دست خونی باشه. بعد من دستمو که از مال تو کوچيک تره ميذارم وسط جای دست تو و عکس ميندازم.
-خوب که چی؟!
-خوب.......ببين! اگه بذاری عکسمو بندازم برات يه جفت دس کش می خرم.
- قول می دی؟!
- قول ميدم
- ولی آخه من از خون ميترسم
- خون که نيست. رنگه!
- آخه من دروغ نمی گم
- اين که دروغ نيست! روش کار همينه
- دس کش ميخری؟!
- آره.......آره ميخرم!
- پشمی و بزرگ و گرم؟!
- آره! پشمی و بزرگ و گرم.
خدا بيامرزدش.انگار همين ديروز بود. بهش ميگفتن فری خله! پير مرد بود. پير که نه ولی بزرگ بود. ريش بلند جوگندمی داشت که هميشه خاکی و کثيف بود. نان ميفروخت. نان محلی که مادرش می پخت. حسابی رفيق شد با من از آن روز.
پاييز است. آمده ام به قدم زدن صبحگاهی. دوست دارم صدای خش خش برگ های چنار را. برگ های چنار هم شکل همان دست های روی ديوار هستند که الان پير شده اند. اما خوب! هيچ کدام که نميشود تصوير قرمز دست بزرگ روی آن ديوار آجری که سوخت! نميدانم چرا ولی تنها ساکنش که يک پير زن تنها بود مرد. و بعد يک بار ديدیم که سوخت و فقط خاکسترش ماند به زمين. من صدای خون سوخته را از سوختنش شنيدم! انقدر آرام سوخت و پايين آمد انگار که برگ چناری از درخت بيافتد زير پای من و صدا کند: خش خش!
from sara with love 2
اين پست هم نوشته می شود به افتخار:
زهرا برای لحظه هايی که بود و زياد بود هرچند من کم بودم. و براي لحظه هايی که هست حتی از اين فاصله ها!
اميد با عنوان پسری که خيلی فرق می کند!
و پارسا و این همه سالی که بر نمیگردد!
تولدتان مبارک!
هرچند بی ربط است اين شعر اما همين بس نيست که کیک دارد و شمع. بی خيال که با خودم بوده ام . بهانه شما بوديد و بهانه ی هميشه، دوستی است. مگر بوی تازگی اش نمی آيد؟!
از يک شاعر آلمانی است که می گويد:
آفتاب را به تو می دهم
و باران را
و زيبا ترين شعرم را که تنها يک جمله است
دوستت دارم...
* * *
تق تق
-کی بود کی بود
ما هو به گريه انداخت-
و صدا
از پشت در
جواب مي دهد
- کی بود کی بود
من نبودم
من که دروغ زن نبودم-
من اعتماد می کنم و
در را باز
پدرم
گفته بود
که هديه ی اين قرن
برای کودکان
بمب است
در دل خرس های پشمالو
هواپیماهای پلاستیکی
و قطعا
کیک های تولد نیز!
اما
من اعتماد کردم
در کلبه ای
-که حتی
با این همه چراغ هم
روشن نشد!-
جشن گرفتم برای خودم
با کیک پشت دری که
انگار با پای خودش
آمده بود!
اصلا خیال نکردم
که تولد من کجا و
این نیمه ی مشکوک زمستان کجا؟!
نه،
باید منطقی بود
همیشه که یک کیک
با پای خودش
نمیرسد به زمین
به پشت درب خانه ی من
نوانخانه ی من
اصلا
تولد که به روز نیست و
ماه و
ساعت و
تاریخ
به همین کیک است و
همین!
من فوت کردم،
تعداد مبهم شمع ها را
هی فوت کردم و
فوت کردم و
یک شمع
انگار
سر خامش شدن نداشت
من در عقوبت یک شعله
تاریکی تمام زمین را
گریستم
از رقص نازک و آرامش
چشم تمام دوستان نخستینم را
و آخرینم را
دیدم
و چرخ خودم و
چرخیدم و
شمع دور من و
من ، به گرد شعله ی رقصانش
کجاست خانه که حتی
یکی از این همه تصویر نبود
- که در میان شعله کشیدم
به سحر مردمکانم-
و من به هیات یک تاریخ
اعتراف کردم
که قتل
کار خودم بود!....
پيوست ۱: وای چقدر تولد بود اين ماه!و چقدر از سفيدی برف دوست دارم من!
پيوست ۲: البته هيچ کدومشون هنوز نرسيدن ولی احتمالا من ديگه انقدر کامپيوتر گيرم نمياد تا اون تاريخ ها
مانده بر پستی بلندی های اين ايوان
خاطرات مبهم و سردی
من بر آنم
پيش از آن کز رنگ ها
زخمی شود باران
بند بگشايم از اين تصوير.........
و کم کم
چونان ستاره هاي رو به مرگ
و مثل آدمک هايي در خلا
باز خواهيم گشت
به هيات نطفه هاي نخستين
همين!
پيوست: و به غايت سنگين است اين بار
می روم به پا بوست. يا می آيم بدرقه ات کنار دريا. بدرقه ام.......ام..........بی خيال سرما و سياهی و هر چه نوشته نميشود آنجا.
از زير نرده های وسط خيابان رد می شوم. سر به هوا و بی فکر چراغ سبز را رد می کنم( از کنار خط کشی عابر پياده مماس بر خط عبور قرن در خارج تقاطع!) تا مامور وسط خيابان برم گرداند و يکی از همان آدم های تميز مرتبی که منتظر قرمز شدن چراغ ايستاده اند لبخند مليح! حواله ام کنند- اصطلاح صحيح تر ريشخند- دو پله يکی ميدوم که در آخرين دقايق ۱۲۰ تومانم هدر نرود به بستن سلف! نيم ميليون تومان وجه رايج مملکت خرج دوربينی که هميشه در لحظه ی حساس يا باطری ندارد يا روشن نمی شود يا اساسا نيست! کوری در جريان و باز شنيدن جمله ی تکراری اخلاق تو خوب فرق می کنه! و راست می گويد آنکه می گويد نميدانند از چه می گويی و فکر ميکنند سر دعوا داری!بی خيال خشم و هياهو...........زمان در لحظه سنگين. صورت حال تمام! گذشته رفته. تو در جريان. من در آينده و آينده پر از هيچ! حسرت فيلم های جشنواره که می افتند نصف شب و من که هنوز بليط نخريده سخت می گيرم.و از همه جالب تر منظره ی زيبای بالا رفتن از پله های اتاقک انتهای آتليه و روبرو شدن با صحنه ی پروژه ی آخر ترمی که زير پاهای مبارک عابرين پياده لگد مال شده!!!!!!!!!!!!!! خبر سوختنی در تصادف و سوختنی با بنزين و سوختنی از سوختن آن ها!
و همه ی اين ها و خيلی های ديگر در يک روز!
و قطعا که همه ی اين ها نيز می گذرند........
* * *
تو !
بايست
- دست ها بالا-
و دست نزن
به سايه ات
که روی ديوار
بی خيال تويی که ايستاده ای
به انتهای چاه زمان می افتد و
می رقصد و
می خواند.
و حرف نزن
- هر حرفی بر عليه خودت استفاده خواهد شد
و حتی، اثر انگشتی
نبايد از تو بماند
به روی سايه ی مجنونت-
تو!
بايست
- دست ها بالا-
چه می توانت کرد
وقتی
دست پيش می گيری
و بعد مرا، که حرف از نبودنت گفتم
متهم می کنی
برو
که سايه ی گنگت
بيشتر از خودت
شعور چند شکنجه را دارد
-دست ها بالا-
اين روزنامه فردا نيست..........
چه گفتی يعقوب؟
يوسف؟! باز هم يوسف؟! آخر چه قدر يوسف يعقوب؟! او محيط توست. تو پيامبراو! يوسفت هم او نبود؟! پيغام او نبود؟! از او نبود؟!..........پيامی نبود که بايد می آوردی اش؟!....پس اين حرف ها چيست يعقوب؟ تو و التماس و يوسف و بی آبی و جنون؟!.......چه می خواهی؟! پيراهن يوسف و علاج چشم هايت را؟! که چه ببينی يعقوب؟! اگر او را که او چشم نمی خواهد برای ديده شدن. او را نمی بينی در غيبت يوسف؟! او که کل در عدم است. بيا به او. آمدی که پيام او را بياوری يعقوب. فرستادمت که برسانی يوسف را به او و يوسف آمد که رها شود از حصار اين نا برادران صد رنگ! بماند پيش چشم های تو در حصار يعقوب؟! پيام بايد رسانده شود، يوسف هم. يوسف وزن می کند دارايی عزيز مصر را و تو تقسيم نمی کنی پيام او را به عدالت؟! تمام عشق برای تو باشد يعقوب؟! پس فرزندان او.........آنان که ميان اين نابرادرانند در حصار طمع و خيانت و فريب! که هر روز می گيرندش از او چه؟! يعنی اين همه فرزندان او نمی ارزند به يک يوسف تو يعقوب؟!
فرستاد فرشته اش را برايت که بگويد اگر يک بار ديگر لب بگشايی به چهار حرف يوسف ديگر خط بکش دور پيامبری او را! دهان باز نکردی اما دل که باز بود به هوای يوسف.........اگر عاشقی پس اين آه کشيدنت چيست يعقوب؟! او که می داند در خواب ديدی يوسف را و نتوانستی صدايش کنی و آه کشيدی. آه يعقوب ........آهت می سوزاندجگر زمين را. جگر مرا يعقوب. می دانم........آخر پيامری که يوسف نمی شود برای جگر سوخته، برای چشم های نا بينای از انتظار! به خدا يعقوب خواستم بنويسم هزار خط از تو و يوسف و کنعان، از من و قصه ی ترديد........اما حرمت پيامبری نمی گذارد! همان پيامبری که می گيرندش به صدا کردن نام يوسف. نابينايی عاقبت عشق است يعقوب؟! که من سال ها انتظارش را کشيدم و ترسيدم و می ترسم.
شب يلدا دراز است يعقوب می دانم و انتظار خم می کند کمر خسته را. محکوم اطمينانی يعقوب؟!...............
در سوگ ۱۶ آذری که در انزوا گذشت( با مینی ماليست تريت شکل ممکن:)
من گفته بودمت
با انهدام من
جرم تو کم نمی شود
من گفته بودمت
اين تازيانه را
دست کم نگير
من کم گرفتم و
گوش فلک شکست..........

